تبليغاتX
باغ آئینه

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی        دودم ز سربرآمد زین آتش نهانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی           دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند         گر صورتت ببیند سرتا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان            همچون برآب شیرین غوغای کاروانی

توفارغی وعشقت بازیچه می نماید           تاخرمنت نسوزد احوال ما ندانی

می گفتمت که جانی دیگر دریغم آید          گرجوهری به ازجان ممکن بود تو آنی

سروی چودر سماعی بدری چو در حدیثی    صبحی چودر  کناری   شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد            دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهرآن توست وشاهی فرمای هرچه خواهی    گربی عمل ببخشی وربی گنه برانی

روی امید سعدی برخاک آستان است             به ازتوکس ندارد یا غایه الامانی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:32  توسط مهدی  | 

مهربانی را بیاموزیم فرصت آئینه ها درپشت درمانده است، روشنی را میشود در خانه مهمان کرد-می شود درعصرآهن آشناترشد،سایبان ازبیدمجنون روشنی ازعشق ، می شود جشنی فراهم کرد، می شود درمعنی یک گل شناورشد. مهربانی رابیاموزیم، موسم نیلوفران درپشت درمانده است، موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفرآبی است،موسم نیلوفران یعنی یک نفرمی آیدازآنسوی دلتنگی، می شود برخاست درباران دست دردست نجیب مهربانی، می شود درکوچه های شهرجاری شد، دستهای خسته ای پیچیده باحسرت، چشمهایی مانده بادیوار رویاروی،چشمهارا میشود پرسید.یک نفرتنهاست یک نفربا آفتاب وآسمان تنهاست،درزمین زندگانی آسمان را می شود پاشید،می شودازچشمهایش چشم ها رامی شود آموخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:24  توسط مهدی  | 

این عشق راستین من است که چشمانم رابیدار نگه داشته واستراحتم را می شکند وبرای خاطرتو همیشه نقش پاسبان ومرافب را به عهده می گیرد، برای خاطرتو من بیدارم هنگامی که تو در جای دیگر بیدارو شب زنده داری ، ازمن چه دوری وبادیگران چه بسیار نزدیک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:22  توسط مهدی  | 

تماشایی شده کارجنون من، بکش من را حلالت باد خون من

به جزتو شاهدی نیست، شهادت بده ای اشک، منو با این همه درد، توعادت بده ای اشک

شفاعت ببرازمن ، به اون که دردم ازاوست ، به اون که دشمنی کرد، بامن درقالب دوست

به اون که بی ترحم به مرگ من رضا داد، منو مشتاق خودکرد ولی دست خدا داد

کسی که هرچی داشتم نثارپای اوبود ، به ویرونی کشیده دلی که جای اوبود

شهادت بده ای اشک که توشاهد دردی، تودرتنهایی من بامن همدردی کردی

تو بودی که همیشه با من ساختی وسوختی، منوبا این همه درد به هیچ کس نفروختی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:21  توسط مهدی  | 

شاهراهی به خواب من آمد، که تنها تو از آن می‏گذشتی، پرنده‏یی سپید از شبنم، به آواز نخستین گام‏های تو بیدار شد، درجنگل سبز و خیس دهان و چشم سپیده باز می‏شد، برگ‏ها همه برمی‏افروختند، تو روزی نو را آغاز می‏کردی، هیچ چیز نمی‏بایست آتشی دیرمان به پا کند، این روز می‏درخشید همچون بسی روزها، من خفته بودم زاده‏ی دیروز بودم من، تو بسی زود بیدار شده بودی، به جای صبحانه بامن به کودکی جاودانه‏یی رضا دادی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:28  توسط مهدی  | 

شب پیش از مرگش،کوتاهترین شب عمرش بود، ازاین اندیشه که زنده است، خون در گرهِ مشتهایش می‏سوخت، دلش از سنگینی جسمش آشوب می‏شد، نیرویش به ناله درش می‏آورد، درست در عمق این وحشت بود، که تبسمی بر لبهایش نشست، او یک رفیق نداشت، بلکه میلیون‏ها ومیلیون‏ها، تا به‏خونخواهی او برخیزند، این را می‏دانست و روز از برایش طالع شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:58  توسط مهدی  | 

اول سلامه وبعد احولپرسی، که هردوعادته، نه ازروی اختیار.سلام می کنند منتظر جواب نمی مونند احوالتو می پرسن ولی اصلا دلشون نمی خواد ازحالت بدونند. زمان وزمانه روبه دوری و دیری نفرین میکنی وبه خیال اینکه بی گناهی دلخوشی، ولی نه،  بی پناهی که تو روازفرط دربدری به اینجا کشونده، دربدر جایی، کسی، چیزی که خودتم نمی دونی ولی اسیرشی حکایت فلک ولعبته که این وسط غرورتوچی کار می کنی؟ میمونه واسه خالی نبودن عریضه واسه اون شبه غرورت خیال میکنی، من؟ نه لعبت نمیشم اما همین انکار تو طبق نقشته داری خوب پیش میری، همیشه نقشتو خوب بازی میکنی حرف به حرف، نقطه به .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:49  توسط مهدی  |