ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم ز سربرآمد زین آتش نهانی
خون هزار وامق خوردی به دلفریبی دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورت نگار چینی بی خویشتن بماند گر صورتت ببیند سرتا به سر معانی
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان همچون برآب شیرین غوغای کاروانی
توفارغی وعشقت بازیچه می نماید تاخرمنت نسوزد احوال ما ندانی
می گفتمت که جانی دیگر دریغم آید گرجوهری به ازجان ممکن بود تو آنی
سروی چودر سماعی بدری چو در حدیثی صبحی چودر کناری شمعی چو در میانی
اول چنین نبودی باری حقیقتی شد دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی
شهرآن توست وشاهی فرمای هرچه خواهی گربی عمل ببخشی وربی گنه برانی
روی امید سعدی برخاک آستان است به ازتوکس ندارد یا غایه الامانی
مهربانی را بیاموزیم فرصت آئینه ها درپشت درمانده است، روشنی را میشود در خانه مهمان کرد-می شود درعصرآهن آشناترشد،سایبان ازبیدمجنون روشنی ازعشق ، می شود جشنی فراهم کرد، می شود درمعنی یک گل شناورشد. مهربانی رابیاموزیم، موسم نیلوفران درپشت درمانده است، موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفرآبی است،موسم نیلوفران یعنی یک نفرمی آیدازآنسوی دلتنگی، می شود برخاست درباران دست دردست نجیب مهربانی، می شود درکوچه های شهرجاری شد، دستهای خسته ای پیچیده باحسرت، چشمهایی مانده بادیوار رویاروی،چشمهارا میشود پرسید.یک نفرتنهاست یک نفربا آفتاب وآسمان تنهاست،درزمین زندگانی آسمان را می شود پاشید،می شودازچشمهایش چشم ها رامی شود آموخت.
این عشق راستین من است که چشمانم رابیدار نگه داشته واستراحتم را می شکند وبرای خاطرتو همیشه نقش پاسبان ومرافب را به عهده می گیرد، برای خاطرتو من بیدارم هنگامی که تو در جای دیگر بیدارو شب زنده داری ، ازمن چه دوری وبادیگران چه بسیار نزدیک.
تماشایی شده کارجنون من، بکش من را حلالت باد خون من
به جزتو شاهدی نیست، شهادت بده ای اشک، منو با این همه درد، توعادت بده ای اشک
شفاعت ببرازمن ، به اون که دردم ازاوست ، به اون که دشمنی کرد، بامن درقالب دوست
به اون که بی ترحم به مرگ من رضا داد، منو مشتاق خودکرد ولی دست خدا داد
کسی که هرچی داشتم نثارپای اوبود ، به ویرونی کشیده دلی که جای اوبود
شهادت بده ای اشک که توشاهد دردی، تودرتنهایی من بامن همدردی کردی
شاهراهی به خواب من آمد، که تنها تو از آن میگذشتی، پرندهیی سپید از شبنم، به آواز نخستین گامهای تو بیدار شد، درجنگل سبز و خیس دهان و چشم سپیده باز میشد، برگها همه برمیافروختند، تو روزی نو را آغاز میکردی، هیچ چیز نمیبایست آتشی دیرمان به پا کند، این روز میدرخشید همچون بسی روزها، من خفته بودم زادهی دیروز بودم من، تو بسی زود بیدار شده بودی، به جای صبحانه بامن به کودکی جاودانهیی رضا دادی.
شب پیش از مرگش،کوتاهترین شب عمرش بود، ازاین اندیشه که زنده است، خون در گرهِ مشتهایش میسوخت، دلش از سنگینی جسمش آشوب میشد، نیرویش به ناله درش میآورد، درست در عمق این وحشت بود، که تبسمی بر لبهایش نشست، او یک رفیق نداشت، بلکه میلیونها ومیلیونها، تا بهخونخواهی او برخیزند، این را میدانست و روز از برایش طالع شد.
اول سلامه وبعد احولپرسی، که هردوعادته، نه ازروی اختیار.سلام می کنند منتظر جواب نمی مونند احوالتو می پرسن ولی اصلا دلشون نمی خواد ازحالت بدونند. زمان وزمانه روبه دوری و دیری نفرین میکنی وبه خیال اینکه بی گناهی دلخوشی، ولی نه، بی پناهی که تو روازفرط دربدری به اینجا کشونده، دربدر جایی، کسی، چیزی که خودتم نمی دونی ولی اسیرشی حکایت فلک ولعبته که این وسط غرورتوچی کار می کنی؟ میمونه واسه خالی نبودن عریضه واسه اون شبه غرورت خیال میکنی، من؟ نه لعبت نمیشم اما همین انکار تو طبق نقشته داری خوب پیش میری، همیشه نقشتو خوب بازی میکنی حرف به حرف، نقطه به .