شب پیش از مرگش،کوتاهترین شب عمرش بود، ازاین اندیشه که زنده است، خون در گرهِ مشتهایش میسوخت، دلش از سنگینی جسمش آشوب میشد، نیرویش به ناله درش میآورد، درست در عمق این وحشت بود، که تبسمی بر لبهایش نشست، او یک رفیق نداشت، بلکه میلیونها ومیلیونها، تا بهخونخواهی او برخیزند، این را میدانست و روز از برایش طالع شد.