تبليغاتX
باغ آئینه - شب پیش ازمرگش

شب پیش از مرگش،کوتاهترین شب عمرش بود، ازاین اندیشه که زنده است، خون در گرهِ مشتهایش می‏سوخت، دلش از سنگینی جسمش آشوب می‏شد، نیرویش به ناله درش می‏آورد، درست در عمق این وحشت بود، که تبسمی بر لبهایش نشست، او یک رفیق نداشت، بلکه میلیون‏ها ومیلیون‏ها، تا به‏خونخواهی او برخیزند، این را می‏دانست و روز از برایش طالع شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:58  توسط مهدی  |