شاهراهی به خواب من آمد، که تنها تو از آن میگذشتی، پرندهیی سپید از شبنم، به آواز نخستین گامهای تو بیدار شد، درجنگل سبز و خیس دهان و چشم سپیده باز میشد، برگها همه برمیافروختند، تو روزی نو را آغاز میکردی، هیچ چیز نمیبایست آتشی دیرمان به پا کند، این روز میدرخشید همچون بسی روزها، من خفته بودم زادهی دیروز بودم من، تو بسی زود بیدار شده بودی، به جای صبحانه بامن به کودکی جاودانهیی رضا دادی.