تبليغاتX
باغ آئینه - صبحانه ما

شاهراهی به خواب من آمد، که تنها تو از آن می‏گذشتی، پرنده‏یی سپید از شبنم، به آواز نخستین گام‏های تو بیدار شد، درجنگل سبز و خیس دهان و چشم سپیده باز می‏شد، برگ‏ها همه برمی‏افروختند، تو روزی نو را آغاز می‏کردی، هیچ چیز نمی‏بایست آتشی دیرمان به پا کند، این روز می‏درخشید همچون بسی روزها، من خفته بودم زاده‏ی دیروز بودم من، تو بسی زود بیدار شده بودی، به جای صبحانه بامن به کودکی جاودانه‏یی رضا دادی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:28  توسط مهدی  |